
لطفن !!
کلمه ها را که روی پای خود بند نمی شوند
از بیرونی گنجه های پشتی برندار
یا از خروجی این شعر مرتعش
که تا هوای تنفس شماها پراکنده است
و جای کسی را تنگ نکرده ، مطمئنن!
از نقاشی پسرکم ـ در فُرم کُندِه ی جَهاز در گِل ، هم
که باد را به غبغب ناخدای درپیت می اندازد
و جاشوی خوشبخت آبرنگ را
می گذارد روی مبل در حوالی تو
و چای دارچین تعارفش می کند که از افراط برگردد ؛
من از تو برنمی گردم
تا تقویم های متمایز جور در آید
و روی خوابی که برای تو می بینم تاکید دارم
حتا اگر آسمان هم سرراهم قرار بگیرد و پنجره ها نیمطاق شود
من تو را ـ با آنچه خواهی داشت ـ دوست می دارم
من تو را ... وقتی می ایستی
تا فصل های عقب افتاده بگذرد
نگاه کن که چند قطار در ایستگاه ما نیست
چه شبی از ماه را جشن بگیرم برای ماهی ها
برای خرچنگ ها که به گرفتن انگشتان من قانعند
و تاکسی ها دست نمی کشند از شهر
و مردمی که در خیابان راه می روند
لبخندشان را در می آورند و به چشم می زنند
لطفن !!!
من گم کرده دارم ،
در تابلوهای به منصه ی ظهور
که هیچ بازاری قابل عَرضه ی آنها نیست.
فروردین ۹۱ ـ بندر بوشهر